تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic به نام خالق عشق
سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

خوب من دیگه تو این وب اپ نمیکنم

با دوست صمیمیم دانیال یک وب مشترک ساختیم و دیگه بیاین انجا  به ما سر بزنید

منتظر همتون هستم

برای ورود به وبلاگ جدید اینجا رو کلیک کنید

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/10ساعت 13:33  توسط علیرضا  | 

تو ای بهترین مرحم برای درد این سینه

بیا امشب به بالینم ,که این دل شد پر از کینه

تو را می جویمت امشب , بیا بنشین به بالینم

دلم حرف ها دارد باهات , بیا ای عشق جاویدم

چشم های من بی تو , دیگر خشک شد و پوسیده

از بس بارید به یاد تو , ای گل از ریشه خشکیده

این ها رو نمیگم تا , بگم سلطان غم هایم

سلطان غم ها فرهاد بود , اون است غمناک ترین ادم

امشب میرم بی تو , ولی یادت هست با من

تو نیز یادم کن

بیا هر شب سر خاکم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت 16:36  توسط علیرضا  | 

در امتداد این جاده امیدم رسیدن به توست ...

و تو را در این راه جستجو می کنم

تویی که در تمامی لحظه های من جاری هستی

و امید من برای ادامه دادن به این راه نفس گیر هستی

می خواهم با تو به تمامی سختی هایم پایان دهم

و تمام عمر خود را در کنارت باشم ای تمام هستیم

کاش که در پایان این سفر تو نیز منتظر من باشی

و با اغوش گرمت از من استقبال کنی

من به امید ان روز به این راه ادامه می دهم

به امید روزی که اغوشت برای من نیز جایی داشته باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/18ساعت 14:22  توسط علیرضا  | 

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد

عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد

دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/13ساعت 16:49  توسط علیرضا  | 

 

تنهاترین ستاره ،غمگین ترین بهارم

من آنکَسم که جزغم ،دیگر کسی ندارم

من تک درخت پیرم ،خشکیده ام زِ ریشه

هر چند پیش مردم، خندیده ام همیشه

بغضی نشسته اکنون، در حلق بی صدایم

من آن نِی اَم که هر دم ،با غصه هم نوایم

آری دلم گرفته،از این سکوت دلگیر

از این کنایه هایِ سنگین و دست و پاگیر

در این سیاهی شب، گُم گشته است راهم

دست مرا بگیرید ،تنها و بی پناهم

دردیست اندراین دل ،حاشا نمی توان کرد

غم را در این زمانه،رسوا نمی توان کرد

این روزگار پر غم ، پر است از گلایه

واگو یه های رنگین غم های لایه لایه

 

aaa

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/02ساعت 1:29  توسط علیرضا  | 

سلام به همه ی دوستان خوبم

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو به همه ی شما تبریک می گم

امروز یک شعر زیبا در مورد ماه مبارک رمضان براتون گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد

 

 

رمضان آمد و آهسته صدا كرد مرا
مستعد سفر شهر خدا كرد مرا

از گلستان كرم طرفه نسيمي بوزيد
كه سراپاي پر از عطر و صفا كرد مرا

نازم آن دوست كه با لطف سليماني خويش
پله از سلسله ديو دعا كرد مرا

فيض روح‌القدسم كرد رها از ظلمات
همرهي تا به لب آب بقا كرد مرا

من نبودم بجز از جاهل گم كرده رهي
لايق مكتب فخر النجبا كرد مرا

در شگفتم ز كرامات و خطاپوشي او
من خطا كردم و او مهر و وفا كرد مرا

دست از دامن اين پيك مبارك نكشم
كه به مهماني آن دوست ندا كرد مرا

زين دعاهاست كه با اين همه بي‌برگي و ضعف
در گلستان ادب نغمه سرا كرد مرا

هر سر مويم اگر شكر كند تا به ابد
كم بود زين همه فيضي كه عطا كرد مرا

 

ramezan

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/31ساعت 12:26  توسط علیرضا  | 

سلام به همه دوباره این وبلاگ به روز شد این بار با مطالبی جدید امیدوارم شما از این مطالب خوشتون بیاد

اینم یک شعر زیبا از مریم حیدر زاده

 

 

 

نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم

 

                                                     گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم

 

              دستت به دست دیگری از این گذشته کار من

 

                                                     اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم

 

              گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم

 

                                                  شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم

 

              رفتم کنار پنجره دیدم تو را . بگذریم

 

                                                   چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت می کنم

 

              من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری

 

                                                 دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم

 

              تو التماسم می کنی جوری فراموشت کنم

 

                                                  با التماس اما تو را به خانه دعوت می کنم

 

             گغتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی

 

                                                  رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنم

 

 

 

 

[

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/16ساعت 23:41  توسط علیرضا  | 

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

من چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته

ایستاده ام

و همچنان بر نرده های ایستگاه رفته

تکیه کرده ام ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/01ساعت 21:13  توسط علیرضا  | 

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

 

اوای تو می خواندم از لایتناهی

 

اوای تو می اردم از شوق به پرواز

 

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

 

امواج نوای تو به من می رس از دور

 

دریایی و من تشنه عشق تو چو ماهی

 

وین شعله که با هر نفس می جهد از جان

 

خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی

 

دید از تو گر صبح ابد هم دهدم دست

 

من سرخوشم از لذت این چشم به راهی

 

ای عشق تو را دارم و دارای جهانم

همراه تویی

 

هرچه تو گویی تو خواهی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/25ساعت 14:50  توسط علیرضا  | 

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم     


دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت

بنشینم سر رو شانه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن

تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش

بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام

وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم

وعاشقانه تو را می ستایم

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/23ساعت 12:21  توسط علیرضا  | 

همه می پرسند:

«چیست درزمزمه مبهم آب؟

«چیست درهمهمه دلکش برگ؟

Every body asks:

«What hides in the ambiguous murmuring of water?

«What hides in the attractive humming of leaves?

«چیست دربازی آن ابرسپید،

روی این آبی آرام بلند،

که تورا می برد این گونه به ژرفای خیال؟

«What hides in the play of thet white cloud,

Above this calm lofty Blue,

Carring thou thus into the deep of fantasy?

«چیست درخلوت خاموش کبوترها؟

«چیست درکوشش بی حاصل موج؟

«What hides in the silent solitude of doves?

«What hides in the useless struggle of waves?

فا«چیست درخنده جام؟

که توچندین ساعت

مات ومبهوت به آن می نگری؟»

«What hides in the smile of goblet?

That you are so astonished to gaze

For hours?»

-    نه به ابر،

نه به آب،

نه به برگ،

- Not of cloud,

Not of water,

Not of leaves,

نه به این آبی آرام بلند،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

نه به این خلوت خاموش کبوترها؛

Not of this calm lofty Blue,

Not of this burning fire inside the goblet,

Not of this silent soiltude of doves;

من به این جمله نمی اندیشم!

Not of these do I think!

من مناجات درختان راهنگام سحر،

رقص عطرگل یخ رابا باد،

The tree silent praying at dawn,

The perfume of winter flowers dancing with wind,

نفس پاک شقایق رادرسینه کوه،

صحبت چلچله ها رابا صبح،

The poppy breathing purely within the bosom of mount,

The swallows talking with the morn,

نبض پاینده هستی را،درگندم زار،

گردش رنگ وطراوت رادرگونه گل،

Existence beating immortal in the wheat paddy,

Playing colour and freshness upon the cheeks of flower,

همه را می شنوم، می بینم!

All I see and hear!

من به این جمله می اندیشم!

به تومی اندیشم!

Not of these do I think!

Of you do I think!

ای سراپا همه خوبی،

تک وتنها به تومی اندیشم!

Of you – all over goodness,

Of you alone do I think!

همه وقت،

همه جا،

من به هرحال که باشم به تومی اندیشم!

Every time,

Every place,

In whatever state, of you do I think!

توبدان این را

تنها توبدان

You Know this

Only you know this

توبیا،

توبمان با من تنها توبمان.

Come

Stay with me, stay you alone.

جای مهتاب به تاریکی شب ها توبتاب!

من فدای تو، به جای همه گل ها توبخند!

Shine upon dark nights for the moonlight!

Maybe I die to you but smile for every flowers!

اینک این من که به پای تودرافتادم باز.

ریسمانی کن ازآن موی دراز،

Now that I have fallen upon your feet.

Make that long tress a piece of rope,

توبگیر!

توببند!

توبخواه!

Only you seize me!

Only you tie me!

Only you desire me!

پاسخ چلچله ها راتوبگو.

قصه ابرهوارا توبخوان!

Answer the swallows.

Narrate the tale of clouds!

توبمان با من، تنها توبمان!

دردل ساغرهستی توبجوش!

Stay with me, stay you alone!

Boil inside the heart of lifes goblet!

من، همین یک نفس ازجرعه جانم باقی است،

آخرین جرعه این جام تهی را توبنوش!

Only one drop of my life remains,

Drink up the last drop of this empty goblet!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/30ساعت 12:35  توسط علیرضا  | 

گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست

 

بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست

 

گفتم که کمي صبر کن و گوش به من کن

 

گفتي که نه بايد برم حوصله اي نيست

 

پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف

 

تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست

 

گفتي که کمي فکر خودم باشم و آن وقت

 

جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست

 

رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت

 

بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/29ساعت 13:21  توسط علیرضا  | 

اگر عشق نبود چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم، به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟ آری! بی گمان پیش از این ها مرده بودیم، اگر عشق نبود..

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/28ساعت 12:22  توسط علیرضا  | 

يک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.

او برروي يک صندلي دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

در کنار او يک بسته بيسکوئيت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.

وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود.

- چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند...

سنگ ... پس از رها کردن!

حرف ... پس از گفتن!

موقعيت... پس از پايان يافتن!

و زمان ... پس از گذشتن!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/26ساعت 0:6  توسط علیرضا  | 

آخرين شب گرم رفتن ديدنش لحظه اى واپسين بود.اوبه رفتن بود،من دراضطراب.


 

ديده ام گريانه،دلم بيماربود.گفتمش ازگريه لبريز فرو ،گفت:جانا،ناگريزم،ناگريز،ناگريز.


 

گفتم او را لحظه اى ديگربمان.گفت:مى خواهم دل،ديراست،دير، درنگاهش خــــيره ماندم


 

بى اميد.سرنهادم غم زده بردوش او، بوســــــه هاى گريه آلودم نشست بررخ و بر لاله هاى گوش او


 

ناگهان آهـى کشيد و گفت: زندگى زيباست و گاهى هم زشت ،گريه را بس کن مرا آتش نزن.


 

ناگريزم ازقبول سرنوشت،شعله سوزد درمــــن چو ديدم موج اشک، برق زد درمستى چشمان او


 

اشک برطاقت دراين هنگام ريخت، قطره، قطره ازسر مژگانه او


 

ازسخن او با رمز نگاه گفت:


 

مى دانم جدايى زودبود...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/25ساعت 23:54  توسط علیرضا  | 

با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم
چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم
دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم
از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم
دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم
موقع نوشتنا وقت اسم گذاشتنا
کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نمیذاشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
اون از غصه توست
با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تورو تنها نمیذاشتم
حتی من به آرزوهات تو رو آخر میرسوندم
میرسیدی تو من اما آرزو به دل میموندم
هی میخواستم که بگم که بدونی حالمو
اما ترس و دلهره خط میزد خیالمو
توی گفتن و نگفتن از چه روزهایی گذشتم
انقده رفتم و رفتم انقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
اون از غصه توست
هر چی شعر عاشقونست من برای تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما مینوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتن عشق تو باعث شه
اگه مردم تو بدون چه کسی وارثه شه
+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/25ساعت 23:30  توسط علیرضا  | 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :اما من درخت نيستم

تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها

را اشتباه مي گيرم انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟

انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است .

انسان ديگر نخنديد انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد

چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور يک اوج دوست داشتني

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است

درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است

اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود پرنده اين را گفت و پر زد

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام

اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد ؟

تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود.

اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد .

آنوقت رو به خدا کرد و گريست

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت 14:20  توسط علیرضا  | 

 
Image and video hosting by TinyPic